
خانه وبلاگ
پست الكترونيك
نویسنده
رضا مخملباف
دستنوشتهها
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
فروردین ۸٥
خرداد ۸٤
امرداد ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
بهمن ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
رفقاي قديم و جديد
سرزمين آفتاب
شگفت انگيز
مريد عشق
مريم
ميثم
آشفته در سفر
مادام کوری
فرزاد
دعا
اصلا مهم نيست
اگر جای من بوديد
بانوی باران
برگهای سفيد دفتر من
تنهايی يک دل
دختر کبريت فروش
زری
سرشار از تهی
فروغ
کاليگولا
فکر
نغمهای در باد
نيروانا
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

اگر صالحان بر شما حكومت ميكنند، كوچه پس كوچههاي شهرهايتان نيز از عدالت لبريز خواهد بود.
هر دادي را دادخواستي است و هر دادخواست را فرياد رس.
هركس به قدر همت خويش برخوردار است نه كمي بيش از آن و يا كمتر.
حكام شما مانند شما زيست ميكنند يا كه سادهتر.
عمال حكومت را ناظراني از غير است نه از خودشان.
هركس كه كار كند و زحمت كشد منصفانه ميزيد.
دانشمندان ملت شما ارجمندترين شما خواهند بود و دانش خواستگاه فرمانروايان.
حاشا كه حكام عادل شما دمي و فقط دمي لب به دروغ بگشايند.
يتيمان حسي از بيكس را بدوش نخواهند كشيد كه حاكمان خود را پدران غمخوار خويش ميدانند.
ارزشمندترين صفت اجتماع شما خرد و بيارزشترين نسب خانوادگي خواهد بود.
حاكم دادگر شما جز به صلاح مردمان خويش گام بر نميدارد.
هركس كه در سرزمين شما بدنيا آيد بر اقبال نيك خويش لبخند ميزند.
اگر صالحان بر شما حكومت ميكنتد . . .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ - رضا مخملباف
من تو را بسان گلي از سرسبزترين دشت آرزوهايم چيدهام
از نرمترين ابرها شايسته و زيبا به آشيان خود آوردهام
من تو را همچو ستارهاي درخشان از كهكشان جهان برگرفتهام
مرا ببخش اگر در نگاهداشت تو باغبان صبوري نبودم
مرا ببخش اگر تنگ بلور كوچكي را مأواي تو زيباترين ماهي دريا كردم
مرا ببخش اگر براي ساختن كلبة كوچكمان راهي سرزمينهاي دور از تو شدم
مرا ببخش اگر در خيالم ترا خوشبختترين ديدم
مرا ببخش اگر تو را از آغوش گرم مزرعه چيدم و در غار تنهايي خويش سكني دادم
از من بگذر اگر سايبان مرداد تو نبودم
كاش . . .
كاش تو جاي من بودي . . . من امشب در اتاق كوچكم عطر زيباترين گلهاي ارديبهشت را
ارمغان دارم، لطافت سفيدترين ابرهاي آذرماه، تلولوء درخشانترين ستارة كهكشانها و رقص
عاشقترين ماهي دريا . . . آخر من تو را بسان گلي از سرسبزترين دشت آرزوهايم چيدهام.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - رضا مخملباف
هركي يه جور ميفهمه بهار شده . . . بعضيها وقتي تمام پيادهروها رو پر از ماهي قرمز ميبينن، بعضيها وقتي تو خيابوناي پر از آدم لهميشن، بعضيها وقتي يك روز كامل رو در ترافيك ميمونن، بعضيها هم از دو برابر شده كرايه تاكسيها، بعضيها وقتي كارگر پمپ بنزين با پوزخند به كيف پولشون نگاه ميكنه، بعضيها وقتي يه حس عجيبي بهشون ميگه يه چيزي داره تموم ميشه يا كه شايد يه چيز خوب داره از راه ميرسه.
. . . هركي و هرجا كه هستي بهارت مبارك .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥ - رضا مخملباف
من در آن بناي عظيم شكوه و افتخاري نديدم
كه شنيدهام زماني كه اهرام را ميساختند ۱ بردهي سياه در زير شلاق ظلم سركارگري جان خود را از دست داده است.
من در آن بناي عظيم شكوه و افتخاري نديدم
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥ - رضا مخملباف
برف ميباريد . . . آرام و دور انديش
و نگاه نوازشگر تو كه افسون ميكرد خيال پنجره بخارآلود را و هنوز زندگي در جريان است، زيبا ولي دشوار
به استقامت آخرين قاصدك دشت ماند وقتي باد پاييز وزيدن گرفت و به ايثار شكوفه نرگس در زير رگبار آذر ماه و به اميد واپسين اشعه خورشيد غروب لحظهاي كه ميدانست ديگر خورشيدي در پشت سر ندارد و سفر ميكند تا كه بر صخرهاي ساحلي بنشيند يا كه شايد اينبار عبور كند از مزرعه گندم و بلنديهاي سرد و يخزده تا كه به دشت لالههاي وحشي رسد و بر برگ گلي بنشيند يا كه شايد حتي از مردمك چشم كودكي بازيگوش عبور كند و در قاب پنجرهاي جا گيرد و با خود راز سرزمين داغ روشنايي را سينه به سينه بازگو كند . . .
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ - رضا مخملباف
قسمتهايی از سقفی با چهار ديوار
8/6/84
امروز انگار سهشنبه است. ديروز ساعت 7 فرودگاه بوديم. 8:40 دقيقه پرواز كرديم. براي تاخير 10 دقيقهاي پرواز حس خوبي داشتم. من، حسام، امير طالبي، محمد حسني . . . تركيب بدي نيست. احساس خاصي نداشتم. شايد 11 به وقت عربسان رسيديم جده، فقط برام جالب بود. از جده با اتوبوس يه پنج ساعتي تا مدينه راه بود كه اونم نصفه نيمه خواب و بيدار بودم تا لحظهاي كه سمت چپم يه گنبد سبز ديدم. قبلش داشتم به دعاها و آرزوهام فكر ميكردم. يه جور خاصي شده بودم . . . خودشه!
- امروز كه نه امشب يكشنبه بود. 1:30 دقيقه بامداد شنبه براي اولين بار ديدمش. من هزاران كيلومتر راه اومدم تا درست وسط يه حياط بزرگ يه سنگ سياه 9 متري رو ببينم. هيچ چيز خاصي نداشت هيچ چيز. كاملا ساده با يه پارچه بزرگ مشكي كه روش كشيده بودن. نه حرف ميزد نه ميشنيد. نه چيز زيبايي داشت نه نماي خاصي. چه عجيب بود آن شب . . . من سراپا عاشق آن سقف و چهار ديوارش شدم. چنان چشمنواز و با وقار بود كه با ديدنش اشك از چشمان همه سرازير شد ولي من احساس خوبي داشتم، شايد آنها هم خوشحال بودند. يك ياقوت مشكي بلند به پهناي آسمان، يه خيال خاكستري رنگ در پرده سياه شب. چنان آرام بود معشوق من آن شب كه قلب آرام شود و چنان مهربان كه چشمان لبريز شود . . . عالي بود. بهترين خواب همسفر زندگي. من در آن ساحل آرام لحظهاي غوطهور شدم. از سينه برون ميريخت شوق پرواز طوافش.
- امشب بايد با مدينه وداع كنيم. فكرش آسان نيست. شب آخر است و كارها ناتمام انگار، عقدههاي دل ناگشوده بسيار، گفتگوهاي روبرو . . . سر صحبتي باز نشده بار سفر عازم است. امروز در بقيع همبازي كبوترها بوديم. شب پشت ديوار غربت مشربه امابراهيم و بعد مسجد شيعيان كه در بين تمام مساجدي كه در اين مدت رفتيم خانهتر بود، مُهر بود، دعا بود، نگاه نبود.
شب آرام است و در دل خود حديث رفتن را آرامتر زمزمه ميكند. شراب خوردم من اينجا ولي ميكده ممنوع است. ما دشمنان هممسيريم انگار. زمينِ سرد و سنگيام كمي صبر كن، كمي آرامتر سحر عجلهاي ندارد شايد! انگار پيامبر دربارة روضهاي از باغهاي سرسبز بهشت راست گفته. من آنجا بودم، همه چيز در حركت بود. چشمبراه آن ستون گم شده شدم. شبها با حنانه زندگي كردم.
- ميداني زيبا؟ كعبه يعني قرار، كعبه يعني خواستن، كعبه يعني پرواز، يعني هجرت، كعبه يعني خودِ خودِ آرامش. شگفت انگيز است وقتي نگاهش ميكني چنان آرام است گويي جهان چيز ديگري جز او نيست.
- خداحافظ اي كعبه. ترا با چهار گوشه مجروحت به خدا ميسپارم. خانهاي از قلبم را به تو هديه ميدهم باشد كه گهگاهي يادم كني. كعبه اگر هزاربار ويران شوي يا سنگهاي سياهت غبار شوند يا نگين سيه فام ترا دزدان به يغما برند، غمگين مباش، من در شبهاي تو نه هزاران پيكر كه هزاران دل عاشق ديدم كه نه بر گرد چهار ديوار تو كه بر گرد روح پروردگار تو طواف ميكردند. قسم به روشنايي باران كه از قامت تو شكوهمند تر نيست و از رنگ سياه تو روشنتر نيست. آه اي كعبه مرا توان وداع با تو نيست كه سخن به بيراهه ميرود. آخ اي كعبه دل بيمار من
گاه دلم ميخواهد به سرزمين تنهايي خويش بازگردم ولي اينبار . . . تنها تر از هميشه. امشب را كمي با من آرامتر ساكت باش كه بادهاي شرقي اقيانوس سكوتم را امشب هواي وزيدن نيست كه من امروز بيماري ناتوانم. كاش امروز از من كار مشكلي نخواهي. گوش خواهم داد حرفهاي همه را تا به آخر ولي از من نخواه كه حرفي بزنم كه جاي زبانم را در كام فراموش كردهام.
قلب رنجورم ! مرا ببخش ! ميدانم . . . مالك خوبي براي تو نبودم ولي امشب را نيز با من سحر كن.
اگر ميتواني مرا نوازش مكن. بالهاي شكستهام آزار ميدهد ابريشم احساست را همچو قاليچهاي فرسودهام من امروز كه صورت گندم گونم ياد هزار خاطره دارد و امروز اگر همه با مشتهايشان به ديدن بيايند چه جاي ملال است ولي تو مرا مزن كه مشت تو درد بسيار دارد.
آه اي وداع حزن انگيز من ! پر از صداست اينجا . . . امشب خاطرهها جمعند ولي آن شب من و تو در خواب با روياهايمان تنها بوديم . . . تنهاي تنها. بين من و تو بماند كه بر دل چه گذشت آن شب كه به لحظهاي مبهوت بود و لحظهاي ديگر هزارتكه ناچيز بود بر زمين سرد.
از من با هركه خواستي سخن بگو ولي خدا را خدا را كه از من حرفي با آشنايان نزني. من امشب ديوانهاي سرگردانم ولي از آن ديوانههايي كه آزارشان به كسي نميرسد.
تا كه امشبي از راه رسيد و چه سوز سردي داشت نسيم سرزمين تنهايي من. چه جاي وهمانگيزي شده اينجا، چه مخروبهاي شده اين سرزمين تنهايي من و سراسر وجودم را نه شوق وصل خاطرات شيرين، كه ترسي غريب فراگرفته است. يادت هست؟ امشب را تو گفتي به من، در هواي شور نگاهت و از پشت ديوار لرزان صدايت و امشبِ تو، روز سرزمين مرا در نورديد، همچو لشگري كه سواره و پياده راه خود را از ميان دشت گلهاي قاصدك به پيش گيرد يا طليعه خورشيد مرداد كه تن سرد برف را آزار دهد. دل من آن شب چشم به ستارههاي دنباله دار آسمان داشت كه كمكم پلك بر هم گذاشت و درخت جانم به تيشه خيالم تكيه زد و خوابيد. چه گرم بود آن شب دي ماه با تو بودن و صد عجب از لحظهاي كه وداع كردي و رفتي. آه اي شب ديماه امشب حريفي ديگر براي خود پيدا كن.
آخ اگر زمان لحظهاي بايستد، فقط لحظهاي . . . سراسيمه به سوي تو خواهم آمد تا كمي فقط كمي بينهايت باشم. قلب بيمارم را با هواي آسودگي تيمار كنم. همه آن چيز كه از ما نيست را رها كنم، نگاهت را بخوانم، صدايت را احساس كنم، دستهايم را باز كنم، چشمها را ببندم، در هواي ياد تو شناور شوم تا زنده بودنم را اينبار با گرمي قلبم احساس كنم.
ميداني زيبا ! ديشب من و گناهانم زير باران تنها بوديم. شنيده بودم اگر گناهكار زير باران باشد گناهانش شسته ميشود. آنقدر زير باران قدم زديم تا كه من تا به آخر شسته شدم زير باران سرد دي ماه و گناهانم ايستاده مرا نظاره ميكردند و من در خواب باران غوطه ور بودم، فارغ از وزر و گناهم كه نگاه نوازشگر ترا در ضمير روشن آب ديدم، به وضوح تمام . . . سراسر دشت خيال را از شرق تا غرب فراگرفته بود.
رضا مخملباف
21/10/83
وقتي خدا انسانها را آفريد همه آنها را جمع كرد . همه ايستاده بودند و منتظر . . . سپس خداي رحمان از آنها پرسيد ؛ " پروردگار شما كيست ؟ " نه كلامي پيش از اين و نه پس از آن ! عده اي بلا درنگ پاسخ دادند ؛ " همانا تو پروردگار ما هستي " . پس به بهشت برين داخل شدند و به قرب الهي نزديك . دسته دوم با كمي تامل پاسخ دادند كه تو پروردگار ما هستي . پس به صحراي عرفات وارد شدند .
ولي گروه سوم آنهايي بودند كه جوابي براي گفتن نداشتند . پس به اشد مجازات محكوم شدند . آنها به سرزميني دور از سرزمينهاي قلمرو خدا تبعيد شدند جايي كه حقيقت حاكم نبود ، دروغ و ريا خريدار داشت ، ظلم فقط يك بازي بود. اينبار با هميشه فرق مي كرد همچنان كه اين دشت با همه دشتهاي خدا . زورگويان بر اريكه هاي قدرت بودند و راستگويان در دخمه ها زندگي مي كردند . نابينايان دستور مي دادند و بينايان فقط اشك مي ريختند . سرزميني آنقدر شلوغ كه به جز شبهايش فرصتي براي فكر كردن به خدا وجود نداشت . اين مردم بايد در اين سرزمين هزار رنگ راستها و دروغها زندگي مي كردند تا نام خداوندشان را بياد بياورند .
27/4/83
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳ - رضا مخملباف
دير زمانی است
که تو مرا نمی شناسی
مرا . . .
مرا فراموش کرده ای
من دوست آرزوهای کودکی ام هستم
و تو يک صدايی
آوايی نرم و دلنشين
که هرگاه دری باز می شود
در سبوی تنهايی من می پيچد
تو كمند خيالي كه كودك نگاهم لحظه اي دست او را رها نمي كند
يادشان رفت كه دوست داشتن را به من بياموزند
يادشان رفت نظر مرا نيز درباره عشق بپرسند
من در آوازهاي خردسالي ام
نه به ْمنْ فكر مي كردم نه به ْما ْ
نه به ْتوْ نه به ْ آنها ْ به هيچكس
به جز . . .
به جز فرشته اي رويايي
در عميق ترين خوابهاي كودكي ام
آنجا كه از شدت رويا گياهي نيز نمي رويد !
آن فرشته آنجا مي زيست
آرام وصبور ، در نهايت سكوت
آنقدر مهربان كه به جز دره آرزوهايم زيستنش را جايي ممكن نبود
او بود كه نفسهايم را با بوسه هاي گرمش بدرقه مي كرد
طول كشيد تا بزرگ تر شدم و دانستم
تمام گرمي وجودم از گرمي دره آرزوهايم بود
. . . و آن فرشته موعود الهي
۴/۳/۸۳
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳ - رضا مخملباف
با تو همه چيز خوب است و زيبا با تو زمين جاي زندگي است . با تو هوا التماسِ نفس كشيدن است . وقتي تو هستي درد را جايي نيست ، سنگ را خيالي نيست و مرحم را نيازي . كجاييد حريفانِ هرروزه ،كه با تو من يك مبارزم . كجاست خصمِ كين آلود كه من امروز بي باكترين مرد زمينم .
چرا كنار تو مثل ساحل ، آرام و پرطنينِ صدايِ زندگي است ؟ نكند تو دريايي و من مرغ مهاجر!؟ يا شايد صخره اي كه روز در التهاب رطوبتِ يك موجِ بلند مي سوزد و نم دريا صورتِ خشك و بي روحش را تشنه تر مي كند و شب هنگام كه فرا مي رسد به عشق مدِّ رسيدن يار فقط چشم برهم مي نهد تا آرام آرام يارش از راه برسد و سردي روحِ صخره را با موجي خنك آتش بزند تا شايد دلِ سنگ نيز حتي براي لحظه اي پر بكشد .
رفيق قديمي ام ! اينجا پر از جنب و جوش است و از حركت سرشار . اينجا همه در تكاپو هستند و كار مي كنند آنقدر كه هوا براي نفس كشيدن كافي نيست . اينجا همه راه مي روند ، حرف مي زنند ، خوشحال مي شوند ،گريه مي كنند ، آواز مي خوانند ولي . . . ولي من هنوز شبها هنگام غروب سراغ زندگي را از خورشيد خون آلود مي گيرم و خورشيد در آخرين نفسهايش به من لبخندي غريب مي زند كه معنايش را نمي دانم . شايد تو نيز غروب را دوست داري و او در آخرين لحظات عمرش دو نفر را مي بيند كه سوالي بزرگ دارند .
فروردين ۸۳
